آن کس که در این ره سر و جان داد حسین است
مردی که چو کوهی به بر تیشه بیداد
دامن به کمر بر زد و ایستاد حسین است
گاهي عشق و علاقه، ما را به معرفت و شناخت مي رساند .گاهي هم شناخت ، در دل ما عشق و علاقه ايجاد مي كند. ابتدا كدام را باير به دست آورد ؟ محبت را ، يا معرفت را؟
پيشوايان معصوم از آن نمونه هاي پاك و الگوهاي شايسته اند كه شناختشان ، محبت مي آورد و محبتشان به همسويي و همراهي مي كشاند و كيست كه از صميم قلب ، عاشق اهل بيت باشد و اين عشق براي او سازنده نباشد؟
كدام نيكي و فضيلت اخلاقي و جاذبه رفتاري را مي توان نام برد كه چهارده معصوم در عالي ترين مرتبه ، آن را نداشته باشند؟
ما از كودكي پيوسته نام و ياد «محمد وآل محمد » را شنيده و با اين نام هاي مبارك ، انس گرفته ايم . افتخارمان هم اين است كه با اين انسان هاي برگزيده آشناييم و مهرشان را در دل و نامشان را بر زبان داريم.
ولي......ماهر چه بيشتر آنان را بشناسيم ، باز آنان برتر و بزرگتر از آنند . خداوند آنان را ستوده و به پاكي و عصمت و شايستگي آنان گواهي داده است.
ما مي خواهيم كامياب و سعادتمند شويم . در نوشتن مشق زندگي بايد از اين سرمشق ها پيروي كنيم كه نه اهل گناه و آلودگي بودند و نه كمترين خطا و لغزشي در زندگي داشتند.
اينگونه ،راه زندگي را درست تر خواهيم پيمود.

تو دقیقا آن چه را احساس می کنی نصیب خودت می کنی. نه آنچه را زیاد در باره اش فکر می کنی.
اولین گام را با ایمان و اعتقاد راسخ بردار . لزومی ندارد کل راه پله را ببینی.
فقط گام اول را بردار.
خدایا دیشب تو را حس کردم با تمام احساس خود . لبریز از عشق تو بود .
مرا لحظه ای تنها مگذار که بی تو هیچم.

او همیشه همراه من است و دستان ضعیفم را رها نمی کند.
خدا را شاکرم که نجوایم را می شنود و صدایم را پاسخ می گوید.
دوستش دارم و می کوشم همانی شوم که می خواهد.
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

كيست مادر؟ نقشه ايجاد ما
كيست مادر؟ باني بنياد ما
قلب او سرچشمه اميد هاست
سينه او مشرق خورشيدهاست
رمز عشق جاوداني مادر است
كيمياي زندگاني مادر است
مداد را گفتم
مطلبی بنویس که گمان می کنی
اکثری از مردم
بدان نیاز دارند
مداد،با اطمینان
بر صفحه کاغذ چرخید
و نوشت :
دوستتان دارم

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت .خدا دنیای بی زنجیر آفرید .
آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد،عشق زنجیر شد ،دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر ما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود .
خدا گفت : زنجیرت را پاره کن .شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند .اما مجنون نه دیوانه بود نه زنجیری .این نام را شیطان بر او گذاشت.
او تنها یک عاشق بود.

اولی گفت آدمیزاد در شتاب آفریده شده است ٬پس باید در جست وجوی حقیقت دوید.آنگاه دوید و فریاد بر آورد :«من شکارچی ام.حقیقت شکار من است.»
او راست می گفت٬حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشمانش می گریخت.
اما هر گاه که از شکار حقیقت باز می گشت دست هایش به خون آغشته بود.شتاب او تیر بود٬خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود.
اما حقیقت غزالیست که نفس می کشد.و این چیزی بود که او نمی دانست.
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود٬ اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت.. گفت:«خداوند آدمیان را به شکیبایی فرا خوانده است.پس من دانه هایی می کارم تا صبوری را بیموزم.»
و دانه هایی کاشت . سالها آبش داد و عشقش داد . زمان گذشت ٬و هر دانه ٬دانه هایی آفرید.زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد و غزالان حقیقت ٬خود به سبزه زار او آمدند.
آن روز ٬آن مرد ٬مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید.
و دانست حقیقت چیزی جز این نیست.
به قلب خویش بنگر
آنجا «او»سلطان تو ،مسکن دارد،
و راه رسیدن به «او»راه عشق است!
به او و نه خویش ،عشق بورز!
همچون او اندیشه کن
خواست «او» را بخواه
و آن چه که او فرمان می دهد عملی کن
نفس کوچک خود را رها کن
و در درگاه نیلوفرین او
کمال را پیدا کن.

